به مناسبت ۲۹ دی ماه
روز هوای پاک


امروز ، بیست و ششم دیماه ، روز ملی حمایت از حیوانات است. تصمیم داشتم به بهانه امروز چند خطی بنویسم اما ندانستم چه؟ نمیدانم در جهت حمایت از حیوانات آیا گام مثبتی برداشته ام که امروز به آن افتخار کنم؟
سراغ ماهی هایم رفتم ... هدیه من به مناسبت امروز برای آنها کمی تنوع در غذایشان بود و آبی پاک. بعد از کمی نگاه کردن به آن تنگ آب و ماهی ها با خود فکر کردم بهتر است من سکوت برگزینم و امروز فرصتی باشد برای آنان و بیان گوشه ای از آنچه در دلهایشان میگذرد.
خطوطی که میخوانید تصور من به بیان من است از آنچه شاید آنها میخواهند به من بگویند ...

ماهی های من ، 26 دی ماه 1385
تنگ تنهایی من
گرچه دنیای من بزرگ است اما سهم من از همه آبهای دنیا تنها همین یک کاسه آب است با کف پوشی از گوش ماهی های جلبک گرفته پشت پنجره ای که نمیدانم به کجا باز است ...
من و آن ماهی سه دم دیگر که به تازگی با هم ، هم خانه شده ایم روزها در انتظار آمدن شب و لمس آرامش از این سوی تنگ شیشه ای به آنچه در دنیای پر هیاهوی انسانها میگذرد خیره میشویم . چه دنیای غریبی است ، دنیای آدمها ...
در هوایی نفس میکشند که به باور من جر خلاء چیزی نیست شاید چون نمیدانند زندگی کردن زیر آب چقدر لذت بخش است.
میروند ، می آیند ، میگویند ، میخندند ، میگریند ... گاهی آنچنان در دنیای خود غرق میشوند که گرسنگی ما و کثیفی آب مان از یاد میبرند .آخر چه طور نمیدانند که نور و سروصدای بیش از اندازه آنان باعث برهم خوردن آرامش ما میشود ؟! ایکاش کمی با خود فکر میکردند که بی توجهی آنها به ما و دنیای ما تا چه حد باعث رنجش ما میشود .
بعضی از آنها میگویند ما سخن گفتن نمیدانیم اما من میگویم شما زبان ما را نمیدانید .
بعضی دیگر میگویند ما زبان بسته ایم و سخن نمیگوییم اما من میگویم شما نمی شنوید .
و امروز دل من به اندازه تمام حباب های این تنگ گرفته است . اشکم میان قطرات آب گم میشود و نمیدانم که چه طور او ، آنکه هر روز برایم غذا می آورد ، و یا حتی آن ماهی دیگر نجوای دلم را نمی شنوند و من هر روز از میان این گوش ماهی ها و به امید یافتن دنیایی تازه از تمام زوایای این تنگ بیرون را می نگرم ... چه میبینم ؟ هیچ !!! ای کاش آنها به جای نگاه کردن یاد میگرفتند ببینند .
آن وقت شاید من امروز اینقدر دلتنگ نبودم ... .
آیا کسی صدای مرا میشنود ؟
من ؛ نهالی شکسته ام که وجودش شاهدی بر مهربانی باغبان و
زخم های به جا مانده بر تنه اش شاهدی بر بی مهری رهگذران است...
آرام و ساکت ...
ریشه در خاک دوانده ام .
ساکن اما زنده
خاموش اما استوار
تشنه ام ... نه تشنه آبی که ریشه ام را احیا کند ... تشنه محبتی که دلم را سیراب کند
خسته ام ... نه خسته از باد و خاک و طوفان ... دردمند زخم های به جا مانده از بی مهری رهگذران
آن شاخه دیگر را نگاه کن !
ببین چگونه پیکرش از زورآزمایی بازوان آنان که او را بی جان میپندارند ، خرد میشود ....
ببین چگونه به صدا در می آید ... ترق ترق
و باز هم کسی صدای او را نمیشنود
روزها و ماهها و سالها میگذرند
تنه ام رو به ضخامت مینهد
بزرگ میشوم
قد میکشم
سبز میشوم
رنگ پائیز میگیرم
اما چه سود ؟
من نیز روزی قربانی تیشه و تبر بیرحم آنان خواهم شد.
قطع خواهم شد...
و پس از آن نمیدانم بر سرم چه خواهد آمد ؟
در میان آتش خواهم سوخت...
یا به برگی از دفتری تبدیل خواهم شد؟
زیر پا خواهم افتاد؟
دریغا که باز هم کسی صدای مرا نمیشنود ... .
عکس های زیر در یکی از پارک های شهر اصفهان گرفته شده اند
بیست و یکم دی ماه ۱۳۸۵



پرنده های مهاجر ، مهمانان زمستانی زاینده رود
دوم دی ماه 1385



