خوشحالم در دنیایی زندگی میکنم که اگرچه انسان های آن بیرحمانه زیر مشت و لگد عقاید باطل خود دیگران را له میکنند ، بر زمین و به خون میکشند حیواناتی هستند که حتی هنگام جان دادن یک پرنده به خود جسارت تجاوز به آنرا نمیدهند ... شاید نگاه های این گربه ی سیاهرنگ از افکار غرق در سیاهی آن بیرحمان نجیب تر باشد. گنجشک کوچک نیمه جانی روی چمن ها افتاده بود و میچکا ، این گربه ی نازنین ، آنقدر سروصدا کرد تا توجهم را به این صحنه جلب کند ...

تقریبا یک سالی است که در وبلاگ در انتظار باران چیزهایی مینویسم. یک کاسه آب دریچه ی دوربینم و در انتظار باران جایی برای بیان رگبارهای ذهنم بود. امروز میخواهم این دو صفحه ی مجازی را به هم پیوند بزنم و شما را به حضور در هر دو آنها دعوت کنم. از همین روی نیز یک کاسه آب را فتوبلاگ در انتظار باران نامیدم .